ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
140
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
قارن از اموال مازيار و سرخاستان هر چه خواست برداشت و برد . كار حيان هم پريشان شد ( كه قوهيار تسليم او نشد ) و علت پريشانى دلگى و طمع او باسب احمد بود . پس از آن حيان درگذشت . عبد اللّه محمد بن حسين بن مصعب ( عم ديگر خود را ) بجاى او فرستاد . حسن بن حسين هم راه خرم آباد را گرفت . محمد بن موسى بن حفص و احمد بن صقر هر دو نزد او رفتند . حسن از هر دو تشكر نمود و بقوهيار نوشت كه حاضر شود او نزد حسن رفت و حسن نسبت به او احترام بسيار نيكى كرد و هر چه خواست به او داد . با هم قرار گذاشتند كه در فلان روز مازيار را دستگير و تسليم كنند . قوهيار نزد مازيار رفت و به او گفت كه من براى تو امان گرفتهام و او را مطمئن نمود . در روز موعود حسن سوار شد و هنگام ظهر با سه غلام رسيد هر سه ترك بودند . ابراهيم بن مهران هم رهنماى آنها بود كه راه « آرم » را مىپيمود . چون نزديك شدند ابراهيم ترسيد و گفت : اين راهى است كه با كمتر از هزار سوار نمىتوان پيمود . امير نهيب داد و گفت برو ( يعنى با سه غلام در امان نخواهيم بود . هزار سوار لازم است ) . گفت : ( از قول خود ابراهيم روايت شده ) من ناگزير رفتم ولى عقل خود را از دست داده و سخت پريشان شده بودم تا آنكه به محل « ارم » رسيديم . گفت : ( امير حسن ) راه هرمز آباد كدام است ؟ گفت : از اين دره و كوه است . گفت : برو سوى هرمز آباد گفتم : تو خود گردنم را بزن بهتر از اين است كه مازيار گردنم را بزند . من از اين مىترسم امير عبد اللّه مرا مؤاخذه كند و با اين گناه كيفر دهد . باز نهيب داد بحديكه ترسيدم كه مرا بكشد . من با ترس و لرز رفتم تا رسيديم بهرمز آباد . رسيدن ما هنگام غروب آفتاب بود . او پياده شد و نشست و ما روزه گرفته بوديم . سواران دسته دسته عقب مانده بودند زيرا از سوار شدن و رفتن امير خبر نداشتند چون دانستند شتاب كردند .